تبليغاتX
آدمک برهنه
ما به کلید می اندیشیم. هر کدام در زندان خویش

با اندیشیدن به کلید، هر کدام زندانی را تأیید می کنیم

تی اس الیوت

شاید برای همیشه می روم از این جهانک مجازی که ....


نوشته شده توسط شیدا در 90/08/06
اینجا ایران است.

من اینجا را دوست ندارم.

اینجا نمی شود عادی زندگی کرد.

اینجا نمی شود عادی مرد.

اینجا من احساس می کنم بره ای هستم که مدام پیش رویم بره های دیگر را سر می برند و من هرشب که می خوابم به این فکر می کنم ممکن است فردا نوبت من باشد. من اینجا جز درخشش چاقو نور دیگری را نمی شناسم.

آیا شما در این سیاره جای دیگری را جای بهتری را سراغ ندارید. حالا اگر در این سیاره هم نبود در سیاره دیگر یا کهکشان دیگر یا نمی دانم هر جای دیگری جز اینجا. آیا شما آنجا را سراغ ندارید؟



نوشته شده توسط شیدا در 90/07/22 |
این روزها سرم حسابی شلوغ است و به اندازه این شلوغ پلوغی تنهایم. البته نه اینکه بد باشد. موضوع بد و خوب نیست. موضوع .... . ولش کن، یک چیزهایی هست که هیچوقت درست نمی شود. پس چرا درباره اش حرف بزنم، چرا؟!
نوشته شده توسط شیدا در 90/07/19 |
 31
نمی ترسم از فاحشه بودن

عشق پا از این میانه بیرون کشید

وقتی پاهای عریانم اولین بوسه ات را چشید

نمی خواهم مثل زن های معمولی

سنجاق شوم به جلد شناسنامه ات

من از تکرار شدن در شناسنامه های موش خورده می ترسم

می خواهم با تو بخوابم

و صبح فردا در بیداری ات

نه من باشم

نه کفشهایت

کفشهای مردانه تو را می پوشم

تا زنانه بودنم در حجاب شود میان این هم خیابان

که جا برای یک جنده ندارند

در شهری که تمام تختخوابهای دو نفره اش جسد یک فاحشه را در خود می بلعند.

نوشته شده توسط شیدا در 90/06/15 |
رهسپار می شوم به شهری که می گویند شهر شعر و شراب است. شهری که برای من همیشه افسانه ای و رویایی بوده است. شیراز، شیراز کهن و زیبا اقامتگاه تازه من خواهد بود برای یک زندگی مستقل و جدا از خانواده. به سرخط جدیدی از روزگارم رسیده ام. خطهای پشت سرم گرچه کمرنگ اما همچنان باقیست. با این همه من رو به سوی سرخط تازه زندگی ام هستم...  
نوشته شده توسط شیدا در 90/06/08 |
 30
کلاهش به سر می گذارد

سلاحش به دست می گیرد

می ایستد

به بلندای مرگ.

کلاه از سر بر می دارد

سلاحش بر زمین است

لاشه تلخ یک لبخند بروی لب

چشمانی باز مانده است

با سپاس از حسین شکربیگی عزیز به خاطر نقد ای شعر

نوشته شده توسط شیدا در 90/05/10 |
هولناک ترین بخش زندگی آنجاست که تو گریزی جز بیرحمی نداری. 

نوشته شده توسط شیدا در 90/04/30 |
 ...
مرد میانسال همسایه میان راه پله ها مرا وا می دارد به شنیدنش؛ از قلب بیمارش می گوید و فشار خون بالایش و ... کیسه سیاه و سنگین داروهایش را نشانم می دهد. او بدنبال اینکه دیده شود، شنیده شود ...

اما من منگ و خسته و گرمازده، غرق پریشانی روزگار خویشم و با لبخندی زورکی مقابل او دنبال نقطه پایان جمله هایش می گردم.

چه بد که اینهمه تنگ حوصله و بی مهر شده ام...

نوشته شده توسط شیدا در 90/04/29
 29
به کشتارگاه رویا

تبعیدش کردند

محکوم بود به سلاخی رویا

از رنج جلاد بودن

در آخر دیوانه شد

نوشته شده توسط شیدا در 90/04/23 |
 28
خسته از پیوستن رودم به دریا

که دریاها

تکرار پوچ یک پیوستگی بی حاصلند.

میان خاک و آسمان

خاک را بر می گزینم.

بی باور به هر باوری،

باوری نو در سر دارم

که رسم شکفتن را هرگز بر هم نمی زند.

بیزار از هر تکراری که در بن بست جاریست

تکرار رستن را خواهم

که چون تکرار بهار است.

میان ماندن و رفتن

ماندن را بر می گزینم

که رفتن شکل پر ازدحام خوش باوری ست.

می مانم در میان مردگانی که سعی زندگی دارند

و می خندم به این قمار که برنده ای ندارد...

نوشته شده توسط شیدا در 90/04/11 |