مرده بادها و زنده بادها سنگفرش خیابانهایش نبود . . .
و ما قرنها و قرنها مستبد را به زیر نمی کشاندیم و از نو بر تخت نمی نشاندیم . . . بل تخت استبداد را در هم می شکستیم.
.
.
جهان اگر به کامم بود
همه جهان وطنم بود
.
.
مرگ اگر پایان بود نه استحاله، به او پناه می بردم . .
چه کنم که گریزگاهی نیست!
پیچک هرزه بودن من
لغزیده بر روی خاک
هیچ تکیهگاهی نیست
خاک اما چه مهربان
آغوش طوسی رنگش
بستر آرامشم شد،
آن زمان که
چشمان خیس از اشکم را
آسمانی ها ندیدند.
لگدکوب که میکنند
ساقههای تردم را
خاک از درد فرو میرود.
میدانم روزی
شاخههایم را میچینند
به جایم
گلهای ناز میکارند
هیچ کس اما نمیداند
ریشهام در خاک میماند
دیروز نوعروسی بودم
سرشار از شادی وصال
که جنگ خودخواهانه تان
داماد حجله ام را از من ربود . .
امروز، سردمداران
به نام افکار مسمومتان
یادگار عشق دورم را، فرزندم را
مثله کردید . .
خیال خام و دورتان
فردایی ست که خانه ام را صاحب شوید
زنهار!
که خانه مادری ام را به شمایان واگذارم . . .
سهم بودن نیلوفر است
قلب نیلوفر پر از زخم
ولی روی ساقه هایش
گلهای خنده می روید ...
یک خدا بیش نداشتیم
و خدا هی کم میآمد میان ما
و مدام
دعوامان میشد
پس خدا را هزارن تکه کردیم
هر کس تکهای برداشت
و به جایی گریخت.
تکههای کوچک خدای خرد شده
مدام گم میشد
و ما گمان میکردیم که کسی سهممان را دزدیدهاست
....
پس جنگ را آفریدیم ....
فکر می کنی این تمام درد من است؟
نه!
این مقنعه را بردار. حلقه های پیچیده درهم موهایم را بتراش. پوست سرم را پاره کن. جمجمه ام را بشکاف. منشا تمام دردهای جهان، تمام بغض های ما آنجاست . . .
فقط همین
آمدند او را بریدند
فقط همین
بعد . . .
نه، گریه نکردم
درخت شدم"
اینها را نیمکتی به من گفت
که طرحش را روی کاغذ می زدم . . .
از شب زفاف گفتی
و گربه ای که بهتر است در آن شب به درک واصل شود
.
.
.
از این دایره تنگ
نپرس چرا می روم ....

