با اندیشیدن به کلید، هر کدام زندانی را تأیید می کنیم
تی اس الیوت
شاید برای همیشه می روم از این جهانک مجازی که ....
من اینجا را دوست ندارم.
اینجا نمی شود عادی زندگی کرد.
اینجا نمی شود عادی مرد.
اینجا من احساس می کنم بره ای هستم که مدام پیش رویم بره های دیگر را سر می برند و من هرشب که می خوابم به این فکر می کنم ممکن است فردا نوبت من باشد. من اینجا جز درخشش چاقو نور دیگری را نمی شناسم.
آیا شما در این سیاره جای دیگری را جای بهتری را سراغ ندارید. حالا اگر در این سیاره هم نبود در سیاره دیگر یا کهکشان دیگر یا نمی دانم هر جای دیگری جز اینجا. آیا شما آنجا را سراغ ندارید؟
عشق پا از این میانه بیرون کشید
وقتی پاهای عریانم اولین بوسه ات را چشید
نمی خواهم مثل زن های معمولی
سنجاق شوم به جلد شناسنامه ات
من از تکرار شدن در شناسنامه های موش خورده می ترسم
می خواهم با تو بخوابم
و صبح فردا در بیداری ات
نه من باشم
نه کفشهایت
کفشهای مردانه تو را می پوشم
تا زنانه بودنم در حجاب شود میان این هم خیابان
که جا برای یک جنده ندارند
در شهری که تمام تختخوابهای دو نفره اش جسد یک فاحشه را در خود می بلعند.
سلاحش به دست می گیرد
می ایستد
به بلندای مرگ.کلاه از سر بر می دارد
سلاحش بر زمین است
لاشه تلخ یک لبخند بروی لب
چشمانی باز مانده است
با سپاس از حسین شکربیگی عزیز به خاطر نقد ای شعر
اما من منگ و خسته و گرمازده، غرق پریشانی روزگار خویشم و با لبخندی زورکی مقابل او دنبال نقطه پایان جمله هایش می گردم.
چه بد که اینهمه تنگ حوصله و بی مهر شده ام...
تبعیدش کردند
محکوم بود به سلاخی رویا
از رنج جلاد بودن
در آخر دیوانه شد
که دریاها
تکرار پوچ یک پیوستگی بی حاصلند.
میان خاک و آسمان
خاک را بر می گزینم.
بی باور به هر باوری،
باوری نو در سر دارم
که رسم شکفتن را هرگز بر هم نمی زند.
بیزار از هر تکراری که در بن بست جاریست
تکرار رستن را خواهم
که چون تکرار بهار است.
میان ماندن و رفتن
ماندن را بر می گزینم
که رفتن شکل پر ازدحام خوش باوری ست.
می مانم در میان مردگانی که سعی زندگی دارند
و می خندم به این قمار که برنده ای ندارد...