تبليغاتX
آدمک برهنه
آدمک برهنه
وطن اگر به کامم بود

مرده بادها و زنده بادها سنگفرش خیابانهایش نبود . . .

و ما قرنها و قرنها مستبد را به زیر نمی کشاندیم و از نو بر تخت نمی نشاندیم . . . بل تخت استبداد را در هم می شکستیم.

.

.

جهان اگر به کامم بود

همه جهان وطنم بود

.

.

مرگ اگر پایان بود نه استحاله، به او پناه می بردم . .

چه کنم که گریزگاهی نیست!

نوشته شده در تاريخ 88/11/20 توسط شیدا |

پیچک هرزه بودن من

لغزیده بر روی خاک

هیچ تکیه­گاهی نیست

خاک اما چه مهربان

آغوش طوسی رنگش

بستر آرامشم شد،

آن زمان که

چشمان خیس از اشکم را

آسمانی ها ندیدند.

لگدکوب که می­کنند

ساقه­های تردم را

خاک از درد فرو می­رود.

می­دانم روزی

شاخه­هایم را می­چینند

به جایم

گل­های ناز می­کارند

هیچ کس اما نمی­داند

ریشه­ام در خاک می­ماند

نوشته شده در تاريخ 88/11/05 توسط شیدا |
والاتباران خوش نشین در بهشت خیالی تان

دیروز نوعروسی بودم

سرشار از شادی وصال

که جنگ خودخواهانه تان

داماد حجله ام را از من ربود . .

امروز، سردمداران

به نام افکار مسمومتان

یادگار عشق دورم را، فرزندم را

مثله کردید . . 

خیال خام و دورتان

فردایی ست که خانه ام را صاحب شوید

زنهار!

که خانه مادری ام را به شمایان واگذارم . . .

نوشته شده در تاريخ 88/10/06 توسط شیدا |
اعتماد به شاخه های خاردار

سهم بودن نیلوفر است

قلب نیلوفر پر از زخم

ولی روی ساقه هایش

گلهای خنده می روید ...

نوشته شده در تاريخ 88/10/04 توسط شیدا |

یک خدا بیش نداشتیم

و خدا هی کم می­آمد میان ما

و مدام

      دعوامان می­شد

پس خدا را هزارن تکه کردیم

هر کس تکه­ای برداشت

                       و به جایی گریخت.

تکه­های کوچک خدای خرد شده

                                 مدام گم می­شد

و ما گمان می­کردیم که کسی سهممان را دزدیده­است

....

پس جنگ را آفریدیم ....

نوشته شده در تاريخ 88/08/21 توسط شیدا |
حلقه های موهای مواجم را به هم می پیچم، در یک کلیبس تنگ زندانی می کنم. چشمانم را می بندم و  مقنعه سیاه را رویشان می کشم . . . دسته کوتاه و پر پیچ و خم جلو خودش را پهن می کند میان پیشانی ام و به سختی نفس می کشد، به زحمت کنارش می زنم و او با من قهر می کند . . .

فکر می کنی این تمام درد من است؟

نه!

این مقنعه را بردار. حلقه های پیچیده درهم موهایم را بتراش. پوست سرم را پاره کن. جمجمه ام را بشکاف. منشا تمام دردهای جهان، تمام بغض های ما آنجاست . . .

نوشته شده در تاريخ 88/08/07 توسط شیدا |
" عاشق یک درخت بودم

فقط همین

آمدند او را بریدند

فقط همین

بعد . . .

نه، گریه نکردم

درخت شدم"

اینها را نیمکتی به من گفت

که طرحش را روی کاغذ می زدم . . .

 

 

نوشته شده در تاريخ 88/07/16 توسط شیدا |
به آیین بدآهنگ قبیله کورمان

از شب زفاف گفتی

و گربه ای که بهتر است در آن شب به درک واصل شود

.

.

.

از این دایره تنگ

نپرس چرا می روم ....

نوشته شده در تاريخ 88/07/13 توسط شیدا |
Blog Skin